zary :)

[ وی بابت اتلاف وقتتان در این بلاگ پاسخگو نخواهد بود ؛ در هیچ زمانی ]

ساعات پایانی عمر

وقتی پست محمدرضا رو خوندم شب بود

و حدود ۳ - ۴ ساعت تا پایان روز باقی نمونده بود .

به طور پیش‌فرض اولین چیزی که به ذهنم زد این بود که " می‌رم می‌بینمش "

بعد یادم‌ اومد که من اصفهان نیستم و این‌کار کاملا غیر ممکنه

بعدش گفتم خب اوکی زنگش می‌زنم

بعد ترش یادم‌ اومد که من قرار بود فراموشش‌کنم‌ و نباید اولین‌گزینه‌ای که به ذهنم‌ می‌زد این می‌بود .

خلاصه اش که اگر ساعت پایانی عمرم بود زنگ میزدم دونه دونه مخاطب هام و حلالیت می‌گرفتم و میگفتم از طرف من از بقیه‌ای که میشناسید هم حلالیت بگیرید .

و تعداد روزه و نماز قضا هامو در می‌اوردم میدادم خانواده .

خلاصه اش که همین .

واقعا کار خاصی نمیشه کرد عاخه /:

جوری که همه انگاری یا یاد خبط و خطا ها و حلالیت طلبیدن ها میفتن یا کسی که عاشقشن...🫠

ها والا
خو ادم یاد چی بیوفته
امتحانش مثلا ؟
یا پولی که تو حسابم نیس ؟ 😂😂
بقیه موارد بی اهمیت میشن فقط در صورتی که "ادامه" ای در کار نباشه
اگه زندگی تامام نشه تو مجبوری به بقیه موارد هم توجه کنی .

و بعد ترش یادم اومد که قرار بود فراموشش کنم...

#اسیر شدیم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چه دعایی کنمت بهتر از این
که شود عاقبتت ختم به خیر

بزرگواران یه صلوات بفرستین :))

Designed By Erfan Powered by Bayan