برق

تابحال برق از بدنتان رد شده ؟

من در یک روز چند بار رد شد .

هربار شخصِ نامربوطی اسم کسی را صدا می‌زد اینگونه می‌شدم . هی رو به من می‌گفت : " خب حالا فلانی چه کار کرد ؟" من که تازه ولتاژ بالا از بدنم رد شده بود ، سعی می‌کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم و نشان ندهم دستگاه عصبی‌ام رو به انفجار است . چون که نمی‌دانستم با علم به اینکه این اتفاق در بدنم رخ می‌دهد می‌خواست چه اکت تازه‌ای بزند .

دوباره نامش را می‌گفت و برق از سرم می‌پرید .

سه باره ... چهار باره .... تکراری نمی‌شد ...

جلسه بعد بالاخره اسم‌ او یادش رفته بود . اشتباه تلفظ می‌کرد . من با خیال راحت جواب می‌دادم . دیگر برق از من گذر نمی‌کرد . کاش از اول اسم دیگری گفته بودم .

۶ نظر ۱۰ لایک

انار

دلم مثل انار رسیده دارد میترکد ... دارد حیف میشود...خونین است... تا دق کردن فاصله ای ندارم... دلم میخواهد بزنم زیر میز و برای خواست دل هر آنچه که باید کنم. اما خوب میدانم این دردی را دوا نمیکند... میدانم که مشکل ریشه ای جای دیگریست... میدانم که این ها همه بهانه است. میدانم که هجران، دوری و غیره همه بهانه است... باز هم در جای اشتباهی از جهان ایستاده ام...

نمی‌دونم اینو سال ۴۰۱ از کدوم وب کپی کردم . الان پیداش کردم . دارم شبیه باتلاق می‌شم. چرا جریان ندارم ؟

۰ نظر ۱ لایک

نرسد به تو از دل من خبری ...

هیچ چیز معنی خاصی نمی‌داد . همه چیز باد هوا بود . باد می‌پیچید لابلای برگ‌ها و می‌رفت . راه رفته برگشت نداشت ، جاده مقصد . شعر ها فریاد می‌زدند ولی در نظر من گُنگ بودند . شاید شنوای خوبی نبودم . شاید کر بودم . ولی کور نبودم . چشم‌ها... چشم‌ها... چشم‌هایش... کتاب بود. شاید بی‌سواد بودم . معما بود . شاید بی‌هوش بودم .

مست بودم ؟ نه فقط تعادل نداشتم . لوب پس‌سری ام مشکل داشت ؟ نه فقط چشم‌هایم می‌لرزید .. از ترس ؟ نه ، از چیز دیگری بود . داشتم آب می‌شدم . از خجالت ؟ نه از چیز دیگری بود .

نفسم تنگ بود . شاید سل داشتم . شاید هاناهاکی . شاید آلودگی هوا بود . چشم‌هایم قرمز بودند . گل‌مژه زده بودند ؟ شاید ... آخر گل‌ها هم جدیدا مژه می‌کارند بلکه چشم‌هایشان درشت‌تر دیده شود . مثل منشورِ برعکس که باعث می‌شود انحرافت دیده نشود . انحراف از چه ؟ از... جاده ...جاده بدون‌ مقصد .

 

عنوان : اهنگ "نرسد" -میلاد باقری

۲ نظر ۱۲ لایک

آستانه شما چقدر است ؟

 

استاد یک پاور پوینت را آورد به عنوان استراحت وسط تدریس ...

گفت :" خب بچه‌ها ، امروز میخوایم ببینیم آستانه آدم ها در تولد چقدره"

بچه‌ها ریز ریز میخندیدند اما من بلند خندیدم

گفتم :"استاد آستانه چی دقیقا ؟"

گفت :" آستانه دیگه "

من همچنان می‌خندیدم . آخر این چه سوالی است ؟ یعنی میخواهد بحث مشروبات الکی را پیش بکشد ؟ یا نه ، آهنگ و حرکات موزون ؟؟ یا....؟ :)))

استاد گفت :" چرا می‌خندی ؟"

_" هیچی استاد شما بفرمایید "

عکس یک خانه خیلی خفن در بالا شهر و اتاق خواب مجلل و ماشین فول آپشن را نشانمان داد و گفت :" خب این وضعیت مالی این خانواده اس ، حالا شما دعوت شدین به تولد دوستتون که اینجا زندگی می‌کنه ، فکر می‌کنین چی براش کادو ببرین خوشحال می‌شه ؟ "

یکی از پسر ها گفت :" استاد ما دعوت نیستیم"

استاد خندید و گفت :" دوست صمیمی تونه و دعوت شدین بگید ببینم چی براش کادو می‌برین که خوشحال بشه"

همه بچه‌ها هم نظر بودند که چیزی نمی‌توانیم کادو بگیریم که فردی با چنین مشخصاتی در زندگی‌اش نداشته باشد .

استاد زد اسلاید بعدی ، حالا یک خانه متوسط و یک اتاق معمولی و ماشین پژو را نشان داد و گفت :" حالا فکر کنین تولد این دوستتون دعوت شدین ، چی براش کادو می‌برین که خوشحال شه ؟ "

یکی از بچه‌ها گفت :" استاد این با یه عروسک هم خوشحال می‌شه😂"

 

استاد لبخند پیروزمندی زد و گفت :" بله بچه‌ها ، نفر قبلی چون آستانه خوشحالی خیلی بالایی داشت ، خیلی دیرتر از بقیه خوشحال می‌شد ولی یک فرد معمولی چون آستانه‌اش پایین تره خیلی راحت تر خوشحال می‌شه پس نمی‌شه از ظاهر زندگی فرد بگیم اون الان خوشبخت تر یا خوش‌حال تره ، گاهی وفتا آدما با چیزای معمولی زندگی شاد تری دارن "

من که یاد صدا و سیما افتاده بودم باز هم می‌خندیدم . به یاد "خونه ما خیلی کوچیکه ، ولی خیلی با صفاس" افتادم .

حالا ما هم اینطور شدیم . برای یک پیامک که آزاد شده خوشحال میشویم :)))

۱۵ نظر ۱۹ لایک

لینک

فکر نمی‌کردم هیچ وقت مجبور شوم یک لینک دراز را پشت تلفن بخوانم که دوستم آن طرف خط هی بپرسد d ? e ?b?

و من تکرار کنم d ...

a.b.c.d

بعد برویم سراغ حرف انگلیسی بعدی ...

+فعلا که sms را خدا آزاد کرد .

۱۰ نظر ۵ لایک

یاری

من اولین امتحانم از متن انگلیسی هستش

نیاز دارم یه ابزاری ، هوش مصنوعی ، چیزی باشه بتونم متن بهش بدم ترجمه کنه (ترجیحا وورد یاpdf بدم ترجمه کنه)

اگر چیزی سراغ دارید که الان کار بده ممنون می‌شم معرفی کنین 🙏

۱۲ نظر ۴ لایک

مدرسه

این روزها که حدود ساعت ۱۲-۱ ظهر بیرون از خانه‌ام ، بچه مدرسه‌ای ها را می‌بینم .

به پریسا گفتم :" من مدرسهههه میخواااام"

پریسا گفت :" نمی‌فهمم از چیِ مدرسه خوشت میاد ؟؟"

واقعا هیچ چیز دبیرستانم دوست داشتنی نبود .

گفتم :" یادته بعد از آخرین امتحان سال دوازدهم رفتیم باغ بانوان ؟"

گفت :" خب اونم عملا مدرسه کلا تموم شده بود . بازم ربطی بهش نداره "

قبول کردم . راست می‌گفت .

از مهسای مو قرمز می‌پرسم . خوشحال می‌شوم . دلم خواست می‌توانستم زنگ بزنم. کاش حرفی برای گفتن با او داشتم . ندارم .

من از چه چیز مدرسه خوشم می‌آید ؟

مدرسه در من تمام نمی‌شود .

تا بوده لوکیشن خواب هایم مدرسه بوده . از دبستان و راهنمایی بگیر تا دبیرستان .

مدرسه مرا رها نمی‌کند .

حتی یکی به من گفت " این مدرسه دلش برات تنگ می‌شه"

هاها . خنده‌دار بود واقعا . آنقدر رفت و آمد کرده‌ام که تک تک دایره های زرد کف آسفالت حیاط مرا به خاطر دارند و دلشان برایم تنگ می‌شود . اگر فرهنگیان می‌رفتم دبیری زیست میخواندم و به مدرسه‌مان بازمی‌گشتم ؛ باشد که مدرسه از دلتنگی من در بیاید و کمتر غصه بخورد .

۲ نظر ۲ لایک

آهنگ

پلی لیست مورد علاقه‌ام برای ۷-۸ سال پیش‌ است .

مرا پرت می‌کند وسط کلاس های راهنمایی‌ام .

بچه‌ها زنگ‌های تفریح مسابقه مشاعره می‌گذاشتند ، البته نه از نوع فاخر ، از نوع آهنگی ‌اش .

من هم که از یک محیط کاملا متفاوت افتاده بودم وسط آدم‌هایی با روحیات و رفتار های عجیب غریب ، سعی می‌کردم یکجوری وصله ناجور جمع باشم و در حالی که ناهار میخوردم به آهنگ‌هایشان گوش می‌سپردم و گاهی کمک می‌کردم ...

و این طور شد که یک سری آهنگ‌ها را نشنیده حفظ بودم ! مثلا بچه‌ها میخواندند " از دست تو اِی وای وای ، رفتی و می‌گی بای بای "

من نسخه اصلی آهنگ را تازه چندماه قبل شنیدم :)

یا مثلا :

" نه نه نه نه نه نه نرو ، نگیر از من آینده رو ..."

دارد در گوشم پخش می‌شود . یاد مائده می‌افتم . روی دیوار یا سقفِ کنار میز معلم نوشته بود " تو، نیکوتین توی سیگارامی ، مُشتای بی‌دلیل توی دیوارامی"

نمی‌دانم نوشته‌ها هنوز روی در دیوار کلاس باقی مانده‌اند یا رویش را رنگ کرده‌اند ؟

یاد آن روز هایم می‌افتم. با خودم فکر می‌کنم کاش مدرسه‌ای عادی تر و نزدیک خانه‌مان رفته بودم . می‌گفتم و می‌خندیدم و شیطنت می‌کردم و شاگرد اول کلاس بودم . برای خودم اکیپ تشکیل می‌دادم . با بچه‌ها پیاده به خانه‌مان برمی‌گشتم .

ولی آن روز ها سرد بودند . یک بخشی از من در آن راهرو ها و کلاس ها کشته شد . مغزم روی حالت بقا رفته بود و داشت راه حلی برای آن وضعیت نامطلوب پیدا می‌کرد . که کاش پیدا نمی‌کرد .

نیمکت هایمان سه نفری بود . وسط جای منفوری بود ولی من با کمال میل قبول کرده بودم تمام هفته آنجا بنشینم ولی درعوض چهارشنبه ها بتوانم سمت راست نیمکت باشم .

زنگ‌های تفریح در راهرو ها پرسه می‌زدم . آدم های رندوم پیدا می‌کردم و باهم حرف می‌زدیم . انقدر این کار را تکرار کردم که دوست های مختلف از کلاس های مختلف پیدا کرده بودم . ولی فقط زمان زنگ تفریح داشتمشان ، آن هم اگر چشمم بهشان می‌خورد .

وضعیت معده‌ام بهم ریخته بود . الان حدس می‌زنم  مشکل عصبی بوده . چون بعد از راهنمایی خوب شدم .

به  ترکیب "نیکوتین توی سیگارام" فکر می‌کردم . اگر سیگار می‌کشیدم معنی آهنگ جالب تر می‌شد .

فرفرموی کلاس داشت راجع به" اندوه بزرگیست ، چه باشی چه نباشی" صحبت می‌کرد . طبع شاعرانه داشت . داشت از غم ماهی می‌گفت ، که اگر ماه باشد دستش به او نمی‌ر‌سد و اگر نباشد غمی دیگر . من داشتم فکر می‌کردم دقیقا یک ماهی بدبخت هستم .

آهنگ درگوشم می‌‌خواند :

"حرفای دلمو خودکار نوشت ، دوستت دارم تا آخرش ..."

این آخرش دقیقا کجاست ؟

صاد می‌گفت در ذهنت پایبند و وفادار مانده‌ای به کسی که نباید .

صاد نمی‌دانست من به "شخص" پایبند نمانده‌ام . من دقیقا به آن حس عجیب و غریب وفادار مانده‌ام . معتاد شده‌ام و مغزم مسیر های عصبی تکراری را یادآوری می‌کند . به دستگاه فیلم " درخشش ابدی یک ذهن پاک" نیاز دارم.

 قبول دارید اسم فیلم الکی طولانی است ؟

۱۱ نظر ۱۱ لایک

ترک عادت ؟

من حتی تو این بی نتی هم نتونستم گوشیم رو ترک کنم وهمچنان روزی ۴-۵ ساعت مورد استفاده‌اس . (قبلا تا روزی ۹ ساعت هم داشتم :/  )

اگر بیان هم بالا نمیومد واقعا می‌نداختمش یه گوشه برا خودش .

 

+اگر کسی از "خانم سین" خبر داره لطفا به منم خبر برسونه ، مرسی .

++چون نت ها قطعه به ایمیل و جیمیل دسترسی ندارم :" مرسی که خبر دادین💜

۲۰ نظر ۶ لایک

شامه

بوی تن آدم ها راحت به خاطرم سپرده می‌شوند . خصوصا کسی که رفت و آمدش با من زیاد است . حتی اگر همکلاسی نچسبم باشد .

شال آبی‌رنگ یکی از بچه‌ها را قرض گرفته بودم ، به سحر گفتم بوی عطر فلانی روی شالش باقی مانده . خندید .

یک روز قطره‌ای ریخته بودم و در حالت دراگ بودم و مثل مست‌ها بلند بلند میخندیدم و تعادل نداشتم ، استاد دستم را می‌گرفت -که نیوفتم- و این طرف و آن طرف می‌برد تا معاینه کند ‌. به سحر گفتم دستم بوی استاد را می‌دهد. باز خندید ‌‌.

ولی بوی سخی را یادم نیست . با اینکه بارها در آغوشش بودم و نفس عمیق و طولانی کشیدم اما هیچ حافظه بویایی از او در دسترس ندارم . نمی‌دانم باید ناراحت باشم یا خوشحال .

۲ نظر ۲ لایک
چه دعایی کنمت بهتر از این
که شود عاقبتت ختم به خیر

بزرگواران یه صلوات بفرستین :))

آخرین مطالب
بک‌آپ گیری
راه ارتباطی
مکالمات
All my tears have been used up
برق
انار
نرسد به تو از دل من خبری ...
آستانه شما چقدر است ؟
لینک
یاری
آرشیو مطالب
پیوند ها
دیزالو
پردیس یار (مترسک)
معلم ، خواهر هیتلر
پرژین و مورچه
غمی
بند باز
آسمون (۳بار)
جوراب های نشسته
جامانده
داستان کوتاه ( خانم سیاح)
بک‌گراند تکرار شونده
نقد انیمه و انیمیشن
نرگس
ریحان
کسی که نفهمیدم عشقش آسمانی بود یا زمینی !
نکات وبلاگ نویسی
درخواست رسمی
تجربیات یک عدد کنکوری 99
یک شاعر پاکستانی !
فیزیک
ابزار برنامه هفتگی وبلاگ نویسان
نیکولای آبی
تک بیتی های بی مخاطب اقا گل
وبلاگ های تازه بروز شده
نتایج رای گیری و اعلام وبلاگ های برتر
الما توکل
:) فیلم
نوشته های آقای در حال تشکیل
پیوندهای روزانه
واکنشگرایی قالب های پیش‌فرض بیان
لکه‌بری با حمیدو :)
ابزار وبلاگ بیان
از دیار حبیب
پوست و مو
روایت سیل عظیم
سندرم گاو خوش دهان
خداوند
گربه کوشولو (امید به زندگی)
اموزش برنامه نویسی
نارسیس و اخو
مناجات (...)
برای کتاب خوان ها (موراکامی)
معرفی سایت کمکی
چرا زندگی میکنید ؟
به انتظار آینده
آرشیو خوانی وبلاگ های حذف شده
خداوند عاشق
صفر تنها ( وایولتا !!! )
عشق گل گلی :)))