zary :)

[ وی بابت اتلاف وقتتان در این بلاگ پاسخگو نخواهد بود ؛ در هیچ زمانی ]

های 👋

سلام

این از اون نوشته های نصف شبی‌ه و خب می‌دونین که نوشته ساعت ۳:۳۵ صبح چه شکلیه :)


 

_ فکر کن نیستش . شهر دیگه‌اس . چی کار میکنی ؟

+خب زنگش میزنم !

_ فکر کن نمیتونی زنگش بزنی 

+ ایرادی نداره

با خودم فکر کردم که همین الانشم زیاد بهش زنگ نمی‌زنم 

_ می‌دونی چیه ، اون فقط توی ذهنته . حتی اگر مرده بود هم برات مهم نبود‌. چون تو یه نسخه ازش توی ذهنت داشتی .

+ نه

من به حالت شوک زده نگاهش می‌کردم‌ ولی تو ذهنم چیزای دیگه‌ای می‌گذشت . مثلا اینکه اگر مرده باشه راحت تر میتونم باهاش صحبت کنم ؟

بله . این ذهن منه . که هر راهی پیدا می‌کنه تا باهاش حرف بزنه ولی هیچ وقت حرفاشو نمی‌زنه . هاها .

 

پ.ن : وقتی نگاهش میکنم به طرز عجیبی نمیتونم چهره شو ببینم . مغزم خود به خود پاکش  می‌کنه؟ فقط می‌شنومش ولی باز هم توجهی نمیکنم چی می‌گه .

 

پ.ن ۲ : خیلی واضح مینویسم‌ و دوست ندارم . دوست داشتم می‌تونستم در لایه‌ای از ابهام بنویسم . یا یه عالمه آرایه ادبی و کنایه به کار ببرم . طوری که خواننده حسش کنه ولی نفهمه دقیقا چی شده  :))) یا مثلا اینا دیالوگ های فرضی یه داستان فرضی باشن .

يكشنبه ۲۷ مرداد ۰۴ , ۰۷:۴۳ ღ*•.¸ســـــــائِلُ الزَّهــــرا¸.•*´ღ

دقیقا حسش کردم ولی نفهمیدم چی شده🤭

خوشحالم 😂😂

پ‌ن۲: خیلی میفهممت

😔😭
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چه دعایی کنمت بهتر از این
که شود عاقبتت ختم به خیر

بزرگواران یه صلوات بفرستین :))

Designed By Erfan Powered by Bayan