به نام خدا

به نام خدای مهربونمون :)

۳۵ نظر ۴۹ لایک :)

التماس دعا

میگن که با زبانی که باهاش گناه نکردین دعا کنین... که میشه دعا واسه بقیه...

التماس دعا دارم ...

منم به طور کلی واسه بیانی ها دعا می کنم عاقبت به خیر شن ، سلامت باشن...

خیلی ممنونم ...

۳۷ لایک :)

مزاحمت به سبک بلاگری

 

سلام دوستان و همراهان بیانی...

 

تصمیم نداشتم دیگه این جا پستی منتشر کنم ولی دیشب طی یک سری از اتفاقات صلاح دونستم که یک موضوعی رو در میون بذارم....

 

خودتون هم واقف هستید که در فضای مجازی  آدما خیلی راحت تر باهم صحبت میکنند ، علی الخصوص که میشه یه هویت جعلی درست کرد  ...

 

در هر حال ... میخوام بگم که " بیان " هم از این فضا مستثنا نیست...

گرچه میزان سو استفاده و ... ایناش نسبت به اینستا ، تلگرام و فضا های دیگه خیلی بسیار زیاد کمتره ، اما این جا هم مجازی محسوب میشه...

 

زیادن آدمایی که فکر میکنن چون میزان اعتقاداتشون بالاس ممکن نیست که چت های نابجا داشته باشن ... ولی بعدش پشیمون میشن ...

 

مراقب خودتون و کامنت های خصوصی تون که جلوه چت به خودش میگیره باشید...

 

پ.ن : میخواستم اسکرین ها و مطالب دیگه ای رو هم بذارم ولی  با خودم گفتم بالاخره هر کس آبرویی داره ... فقط امیدوارم دیگه کارش و تکرار نکنه  و پشیمون شده باشه و به بهانه " دست خودم نیست " برای خودش دلیل نتراشه ....

۳۱ نظر ۳۱ لایک :)

موقت ( آرزو)

 

در پاسخ کامنت ناشناسم میگوید :

آرزو های ما واسه بعضیا خنده داره عزیزم !

 

میدانید... جا خوردم... چون فکر نمیکردم آرزوی

گوشی اندروید با کیفیت بالا + کامپیوتر ( یا لبتاپ) + ماشین 

 

برای بعضی ها خنده دار باشد...

 

یعنی  آن بعضی ها که پولشان از پارو بالا میرود به آرزو هایمان میخندند ؟

 

و چرا باید در وبلاگش بنویسد :

بچه ها من همیشه آرزو هایی داشتم که شاید برایتان خنده دار باشد ، اما به هر حال آرزویم بودند...

 

چرا باید بخندند ؟

مثل این می ماند که فرضا یکی بگوید من در کودکی آرزوی داشتن یک عروسک را داشته ام... بعد ما هم چون داشته ایم و از این لحاظ کمبود مالی نداشته ایم بخندیم و بگوییم" چه آرزوی خنده داری "  !!!

 

 

 

پ.ن : موقت ها معمولا از لحاظ نگارشی و زیبایی کلام و یا محتوا نابود هستند...

و بعد از مدتی که پست کاور کننده پیدا کنم ، دائمی میشوند...

۴ نظر ۱۱ لایک :)

نقطه

 

 ای خدا و آقا و مولا و پروردگارم، بر فرض که بر عذابت شکیبایی ورزم، ولی بر فراقت چگونه صبر کنم ؟

و گیرم ای خدای من بر سوزندگی آتشت شکیبایی کنم، اما چگونه چشم‌ انداختن به بزرگ‌منشی و سخاوتت را تاب آورم ؟

یا چگونه در آتش، سکونت گزینم و حال آنکه امید من گذشت و چشم‌پوشی توست؟! 

 

 پس به توانمندی‌ات ای آقا و مولایم سوگند صادقانه می‌خورم، اگر مرا در سخن گفتن آزاد بگذاری در میان اهل دوزخ به پیشگاهت سخت ناله سر دهم...

همانند ناله‌ی آرزومندان و به درگاهت بانگ بردارم، همچون بانگ آنان‌که خواهان دادرسی هستند و هر آینه به آستانت گریه می‌کنم چو آنان‌که مبتلا به فقدان عزیزی می‌باشند و هر آینه صدایت می‌زنم:

کجایی‌ ای سرپرست مؤمنان ؟، آری کجایی‌ ای نهایت آرزوی عارفان، ای فریادرس خواهندگان فریادرس، ای محبوب دل‌های راستان و ای معبود جهانیان....

 

قسمتی از دعای کمیل ، به ترجمه جناب انصاریان

 

پ.ن : گفته بودن تا دوشنبه یه کاری انجام بدین لبخند روی لب آقا جان بیاره...کلیک

والا نمیدونم این حساب میشه یا نه... ! 

 

پ.ن 2 : التماس دعا :))))))  عید تون مبارک :))

 

۲۸ نظر ۲۱ لایک :)

خیلی وقته...

خیلی وقته منتظر تموم بشه ، پست بذارم :  بعد فلان تعداد ماه بالاخره تموم شد...

 

ولی هی طولانی تر میشه... عمیق تر میشه... نابود تر میشه...

قهر من و بابامو میگم :")

+این پست هم طبق معمول موقته... ( موقت بود کاورش کردم الان )

 

۱ نظر ۴ لایک :)

چرا واقعا ؟ :(

وقتی  اینو میخونم

 

یا اینو

یا اینو 

یا....

 

 

۱ نظر ۴ لایک :)

داستان..

خاله کوچیکه خانه مان بود... قبلا ها یک سری نقل قول هایی از داستان خاله بزرگه از مادرم شنیده بودم ... منتها چون مادرم کوچک ترین عضو خانواده است و آن موقع ها 6-7 سال بیشتر نداشته چیزی یادش نمی آمد...

 

از خاله کوچیکه پرسیدم : " خاله قضیه ازدواج خاله اعظم چی بوده ؟ "

او گفت که :

ادامه مطلب ۸ نظر ۱۱ لایک :)

عید :)

 

حقیقا برای اولین بار از تبریک عید یه نفر *خوشحال* شدم :)))))

ادامه مطلب ۳ نظر ۶ لایک :)

صندلی قشنگم =)

اسم مستعار : زری

ساکن و متولد : اصفهان

سن : 17

کلاس: یازدهم

رشته : تجربی

 

 

تا امروز ساعت 00:00 شب کامنتای این پست باز هستن 

 

آری :)))) تشکرات فروان...

 

 

۲۶ نظر ۱۸ لایک :)

زری پاسخ میدهد ( گرچه میگم نخونین )

 

چالش از اینجا  شروع شده ، نمیدونم کسی منو دعوت کرده یا نه ولی کلا ممنون :)))

ادامه مطلب ۱۳ نظر ۹ لایک :)

تو مگر مرا از یاد نبرده بودی ؟

 

 اندر بلاگ حائل : 

اگر کسی دلیلش را بپرسد... خواهم گفت که یک سال قبل، یا حتی دیرتر، مدت‌ها می‌نشستم به انتظار نوتیفیکیشنی. روزها و ساعت و نمازها و درس‌ها را می‌فروختم به انتظار برای پیام. به اینکه سلامی بیاید و حالی بپرسد.

 

 حالا دیگر مدت هاست که چشم به راه هیچ نوتیفیکیشنی نیستم. قلبم برای هیچ پیامی تندتر نمی‌زند. دم به دقیقه پروفایل هیچ کس را چک نمی‌کنم.  

 

 

گرچه تجربه من و حائل از زمین تا آسمان فرق میکند ، اما نمیدانم چرا ناراحت هستم از این که میفهمم " پیامی ضربان قلبت را بالا ببرد "  یعنی چه...

چرا باید تک تک جملات آن نوشته را درک کنم؟؟؟ چرا ؟؟؟

نباید این راه را میرفتم...

 

 سه سال است نشسته ام به پای نوتیف آن جسم الکترونیکی...

همین چند دقیقه پیش بود که فهمیدم که آن شکلک پیام بالای صفحه مختص به  پیامک تبلیغاتی از همراه اول نیست...

بالایش نوشته شده sh ...

 

+ چگونه قربان صدقه ات بروم که خیال بد نکنی ؟ :)

 

۱۸ نظر ۲۲ لایک :)

دوستان مجازی...

 

 

دلم برای خودم تنگ شده است  :)

آن زری بی دغدغه پوکر...

اویی که برایش مهم نبود فلانی الان چرا ناراحت است ؟ 

یا مثلا فلانی رفت... خب رفت که رفت... به درک که رفت...

 

از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم انقدر خلاف جامعه حرکت نکنم... سعی کنم کمی اطرافیانم را دوست بدارم...

مشکلاتشان برایم مهم باشند... ناراحتی هاشان ، خوشحالی هایشان...

و هر بار  طرف ناگهان غیب شد !!!

دور شدیم ، چه از لحاظ فیزیکی چه از لحاظ معنوی...

گویا من ابزاری بودم برای دقایقی که مشکل داشت...

حتی الان هم با کمال پررویی می آید میگوید 

زری من تو این مسئله (درسی)  مشکل دارم می شه توضیح بدی؟

 

 

خوشحال میشوم اگر جواب گویم ولی انصاف داشته باشید ! 

 

ادامه مطلب ۱۵ نظر ۱۹ لایک :)

مبارک !!!

عیدتون مبارک باشههههههه =)))))))

 


 

روز مادر بود... میخواستم تبریک بگویم اما نمی شد...

هر بار خیره نگاهش میکردم اما حرفم را میخوردم یا خود را قایم میکردم...

چه میگفتم ؟؟؟

 

پرسید :

" روز مادر و تبریک گفتی ؟"

 

 " میخواستم بگم اما نشد... حتی به شما هم میخواستم بگم "

 

نه گذاشت نه برداشت گفت :

" من که مهم نیستم ! "

 

این را چه میگفتم ؟؟؟

میگفتم تو را هم دوست میدارم ؟

آن وقت با گیوتین سرم را نمی زد ؟  =)

۳۰ لایک :)

آزمایشگاه

امروز دبیر آزمایشگاه اصرار فراوان داشت که در اسکای روم تدریس نماید...

فلذا بچه ها به وی خیلی بسیار زیاد غر زدندی که :" خانوم مگه واتساپ چشه؟"

و در آخر هم راضی نشد...

 

صدا و تصویرش را در اسکای روم وصل کرده :

+بچه ها اسکای راحت ترین یا آداب کانکت... ؟

 

تایپ می کند :

- خانوم تلفظ درستش ادوب هست

 

درحالیکه یک تای ابرویش را بالا انداخته و گویا قصد مچگیری دارد میگوید :

+ خانوم منصوری صداتونو باز کنید تا تلفظ درست شو بشنویم

 

- سلام خانوم ، ادوب کانکت

 

وی لبخندی شبیه به پوزخند زده و میگوید 

+ نه عزیزم... درستش آداب کانکته

 

- آخه خانوم همه همین شکلی می گن... حالا چون شما دوست دارین چشم...

 

+ دوست دارین چیه ؟ درستش همینه...

 

- بله ...

 

همان موقع با خود گفتم :" این تا به دبیر محترم ثابت نکند ادوب کانکت درست است ول نمی کند !! "

 

منصوری پیامی در گروه واتساپ میفرستد ...

فیلم از صفحه موبایلش گرفته که مترجم گوگل میگوید " ادوبی کانکت "

 

بعدا نوشت : با توجه به این که نتیجه یافت نشد این بیت و داشته باشین دست خالی نرین...

نه بسته ام به کس دل 

نه بسته کس به من دل

۲۰ نظر ۱۶ لایک :)

ای گمشده دل...

 

ای گمشده دل کجات جویم ؟

در دام که مبتلات جویم ؟

 

کس چاره درد تو نداند

درمان مگر از خدات جویم

 

ادامه مطلب ۲۲ نظر ۱۷ لایک :)
درباره من
چه دعایی کنمت بهتر از این
که شود عاقبتت ختم به خیر

بزرگواران یه صلوات بفرستین :))

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان